تبليغاتX
عشق عاشق معشوق :: لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم....
عشق عاشق معشوق
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم....
اما نشـــد ...!!! 

آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد

عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد

 

آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي

گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد

 

آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي

چون شراب كهنه اي نوشت كنم اما نشد

 

نازنينم، نازنينم يا تو هرگز نرفت از خاطرم

آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد

 

شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو

لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد

 

بعد از آن نامهربانيهاي بي حد و فزون

سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد

 

گفتی از روز سفر                           گفتم از من مگذر

||
نوشته شده توسط آیت ® در جمعه بیست و نهم مهر 1384 و ساعت 16:47
گله ای نیست 

         گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست

 

بين من و عشق تو فاصله ای نيست

 

گفتم کمی صبر کن گوش به من ده

 

گفتی که نه بايد برم حوصله ای نيست

 

گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت

 

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست

 

رفتی تو خدا پشتو  پناهت ، به سلامت

 

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

 

 

 

عشق من نگو یه روز میری !

||
نوشته شده توسط آیت ® در جمعه بیست و نهم مهر 1384 و ساعت 11:55
این ساکت تنها 
نشسته ام !!!

                        به مرگ می انديشم!!!

 اين ساکت تنها!

  در گذرگاهی از اندوه

                                  ماتم، سياهی

                 دیگران، اندوه را در جيب های خالی از عشق شان!

به سان سکه های پنج ريالی

                                    به صدا در می آورند

اين آدمک های خسته از زندگی   

                               فقط در جستجوی آرزوی خوبند!!

آنها ندانند کسی منتظرشان است.

زمان به دست، این ساکت تنها!

 

عـــاشــــقــــتــــم آذینم

||
نوشته شده توسط آیت ® در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 و ساعت 23:58
من با تو هرگز  

سلام اي بي وفا ،‌ اي بي ترحم
 سلام اي خنجر حرفاي مردم


 سلام اي آشنا با رنگ اشکم
سلام اي دشمن زيباي جونم


بازم نامه مي دم با سطر قرمز
 آخه اين بار شده
من با تو هرگز


 نمي خوام حالتو حتي بدونم
 تعجب مي كني؟ آره همونم


 هموني كه زموني قلبشو باخت
 همون كه از تو يك بت ،‌ يك خدا ساخت


 هموني كه برات هر لحظه مي مرد
 كه ذكر نامتو بي جون نمي برد


همونم كه مي گفتم نازنينم
بميرم اما اشكاتو نبينم


 تعجب مي كني؟ آره عجيبم 
 مي خوام دور شم ازت خيلي غريبم


 ديگه هر چي كشيدم بسه دختر
 نمي بينيم همو  خوبه ،‌ چه بهتر


 ديگه بسه برام هر چي كشيدم
 فريبي بود كه من از تو نديدم؟


 دروغي هست نگفته مونده باشه ؟
 كسي هست تو خيال تو نباشه ؟


عجب حتي دريغ از يك محبت
دريغ از يك سر سوزن صداقت


گل بيتا چرا اخمات توهم شد؟
 چيه توهين به ذات محترم شد ؟

 

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان 

 روز اول که از خاک سرشتند گلشان

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

||
نوشته شده توسط آیت ® در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 و ساعت 17:28
دلم گرفت 

دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون

تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه

 

اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم


امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم
تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم

 

امشب از اون شبهاست که من، دلم مي خواد داد بزنم

تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم


از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته

چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته

 

از اين همه در به دري به لب رسيده جون من

به داد من نميرسه خداي آسمون من

عاشقتـــــــــــــــم

||
نوشته شده توسط آیت ® در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 و ساعت 16:4
کاش میشد 

کاش مي شد خالي از تشويش شد
برگ سبز تحفه درويش شد

کاش تا دل مي گرفت و مي شکست
عشق مي امد کنارش مي نشست

کاش من هم يک قناري مي شدم
در تب آواز جاري مي شدم

بال در بال کبوتر مي زدم
آن طرفتر ها کمي سر مي زدم

با قناري ها غزل خوان مي شدم
پشت هر آواز پنهان مي شدم

آي مردم ! من غريبستاني ام
امتداد لحظه ي باراني ام

شهر من آن سوتر از پروانه هاست
در حريم آبي افسانه هاست

شهر من بوي تغزل مي دهد
هر که مي آيد به او گل مي دهد

دشت هاي سبز و وسعتهاي ناب
  نسترن، نرگس، شقايق ، آفتاب

من غریبستانی ام ...

||
نوشته شده توسط آیت ® در شنبه بیست و سوم مهر 1384 و ساعت 15:41
زندگی 

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت

زندگي تکرار پاييز است که بايد ديد و رفت

زندگي رودي است جاري هر که آمد

کوزه اي شادمان پر کرد و مشتي آب نوشيد و رفت

قاصدک , اين کولي خانه به دوش

روزگار کوچه گرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت ...

 

آذین جـــــــــــــــــــــــــون

||
نوشته شده توسط آیت ® در شنبه بیست و سوم مهر 1384 و ساعت 15:26
؟. 
||
نوشته شده توسط آیت ® در سه شنبه نوزدهم مهر 1384 و ساعت 18:42