سوی منزلگه ويرانه خويش
به خدا می برم از شهر شما
می برم،تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
زين همه خواهش بيجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
آه،بگذار که بگريزم من
از تو،ای چشمه جوشان گناه
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم از دل من دست بردار
ای اميد عبث بی حاصل

|



