تبليغاتX
عشق عاشق معشوق :: لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم....
عشق عاشق معشوق
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم....
.:: ميروم ::. 
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
به خدا می برم از شهر شما
 
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم،تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
 
زتو،ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله می لرزد،می رقصد اشک
آه،بگذار که بگريزم من
از تو،ای چشمه جوشان گناه
 
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم،صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
 
می روم،خنده به لب،خونين دل
مي روم از دل من دست بردار
ای اميد عبث بی حاصل
♥ منو تو مال هميــــم ♥
||
نوشته شده توسط آیت ® در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 23:11
کاش کی !  

یادمه یه روز بهم گفتی بچه که بودی٬ شب لباسای

  مدرستو میپوشیدی بعد میخوابیدی٬ تا صبح یه ذره بیشتر بخوابی..!!!

  میدونی دوست داشتن ِتو هم مثل یه خواب شیرین بود٬

    ولی تو زود بیدارم کردی! کاش من هم قبل از خواب..... 

غريبه اي اما دلم براي تو پر ميزنه

||
نوشته شده توسط آیت ® در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 23:22
.:: امروز دنيا ::. 

امروز دنيا محو تماشای لبخند زيبای توست

امروز ابرها از تو اشک ريختن را می آموزند

امروز دريا بخاطر تو موجهايش را می رقصاند

امروز مادر بخاطر و جود تو پذيرای درد است

و امروز پدر بخاطر داشتن تو از سر مستی سر بر آسمان می سايد

امروز تو نفس فردای من است

امروز تو همه دنيای کوچک من است

که با آبشار نگاهت به آن زيبايی می بخشی

تنهاترين سودای قلب منتظرم              امروزت مبارک و فردايت پر از شادی

 

هر دو باهميم تا آخـــــــــــــــر

||
نوشته شده توسط آیت ® در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 23:20
وقتی که گریم میگیره  

وقتی که گریم میگیره

دلم میگه مبارکه

قدر اشکاتو بدون

هنوز چشات بی کلکه

 وقتی که گریم میگیره یه آسمون بارونیم

اما به کی بگم خدا           من تو دلم زندونیم

 

ببين منو ديونه وار اسمتو فرياد ميزنم

||
نوشته شده توسط آیت ® در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 23:15
.:: بگو ::. 

اگر دلت جای ديگريست بگو! من به تو اعتراضی نمی کنم...فقط می دانم که در اين

صورت دل من هرگز به بازار فروش نخواهد آمد.به درون سينه ام خواهد لغزيد و آنقدر در

آنجا خواهد ماند تا خداوند آن را همراه با روح و جسم من به سوی خويش بخواند...

آخر برای عشق های ما زندگی خيلی کوتاه است...در يک زندگی بيش از يک عشق واقعی نمی توان داشت

عاشفتــــم عشقـــــــم

||
نوشته شده توسط آیت ® در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 23:6