تبليغاتX
عشق عاشق معشوق :: لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم....
عشق عاشق معشوق
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم....
.:: عاشقانه ::. 
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟


گفت : رو قلبت
.
گفتم مگه می تونی ؟


گفت : آره سخت نیست ، آسونه
.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه
.

یه خنجر برداشت
.
گفتم این چیه ؟


گفت : سیسسسسس
.
ساکت شدم
.

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی
.
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت
.

دوست دارم دیوونه
.


اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم
.
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده
.

دوست دارم دیوونه .

♥ دوستت دارم آذينم ♥

||
نوشته شده توسط آیت ® در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 21:42
می روم از رفتنم دل شاد باش 

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من می روی

 

آرزو دارم تو هم عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی این برخوردهای سرد را

 

 

 

بغضتو بشكن و آروم گريه كن ...

||
نوشته شده توسط آیت ® در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 22:44
.:: ثانیه های آخر::. 

هوا دیگه تاریک شده بود  همه رفته بودن و فقط پدر پیشم بود ازش خواستم تنهام بزاره و بره اون هم بعد از کلی اسرار قبول کرد  , حالا دیگه کاملا تنها شده بودم یه نگاه به مج دست چپم انداختم و به آرومی لب رو گاز گرفتم سردی اشکام که روی گونه هام میلرزیدن و می افتادن باعث میشد دلم بریزه  , نمیتونستم به هیچ چیز فکر کنم  یه ترسی تو وجودم بود که باعث شده بود قلبم به قدری تند تند بزنه که احساس میکردم هر لحظه ممکنه از سینم کنده بشه و بیافته زمین  ترسم از این نبود که باید بمیرم ترسم از ندیدن چشمای سیاهش بود از اینکه دیگه نمیتونستم سرم رو روی شونه های کسی که دوستش دارم بزارم و با گریه بهش بگم دوستت دارم اما دیگه طاقت نفس کشیدن نداشتم  هق هق گریه هام که با نفس هام درگیر شده بودن فریاد می زدن بــزن بـــزن دیگه هیچ رمقی نداشتم هیچ دعای عاشقانه ای نداشتم هیچ وقت باور نمی کردم دنیا اینقدر نامرد باشه بی اختیار دستم رو مشت کردم و گذاشتم روی پاهام اشکایی که از چشمام میریختن دستمو کاملآ خیس کرده بود چشمام رو بستم دندون هامو به هم فشار دادم که هیچ فریادی نزنم با یه نقس عمیق با یه حرکت سریع حالا دیگه سردی اشکایی که روی مچ دستم می ریختن رو احساس نمی کردم آخه دستم داغ داغ شده بود تنم سرد سرد شده بود مثل همیشه نوک انگشتام یخ بسته بودن الان فقط تو رو میخوام تو رو که با دستات مچ دستمو بگیری وبه لبای خشک شدم با لبات جون بدی اما نگاه منتظرم بی فایده است و عمرم رو به پایان ؛ ثانیه های آخر نیز بگذرند .

♥ آذینم میمرم برات ♥

 

||
نوشته شده توسط آیت ® در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 22:3
.:: کلاغ سیاه که عاشقم نبوده::. 

کلاغ دیشب از میون ما رفت    

 از شالیزار سبز آرزو رفت
دیگه نمی یاد اون خودش به من گفت
خداحافظی نکرد و از میون ما رفت

فکر می کنم با رفتنش تمومه
آرزوهای سبز ما حروم
خاطره ها و عکس بازی هاش را 

پاره نکرد و از میون ما رفت
یادش بخیر یه عمر اسیر من بود
قاصد بهترین کلام من بود

تا اینکه فهمیدم منم اسیرم
دارم تو کنج تنهایی میمیرم
پیله ی سرد غصه ها به دورم

کلاغ میگفت که خبر میارم
دلم با قصه هاش مثال شاه بود
می گفت که مرد قصه ها تو راه بود

تا اینکه دیشب اون دوخط را خوندم
نوشته بود که  پیش تو نموندم
نوشته بود همه ی قصه ها دروغ لیلی

نوشته بود عزیز من ببخش من را تو خیلی
حالا میدونم که همش یه خواب بود
کلاغ قصه ها فقط سراب بود

میگم بدونی عشق من کی بوده
کلاغ سیاه که عاشقم نبوده.

♥  تقديم به آذين عزيزم ♥
           

||
نوشته شده توسط آیت ® در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 16:55
.:: به يادت هست ::. 
يادت هست مي گفتي : اگر تركم كني روزي ، تمام عمر خاموشم ؟

 به يادت هست مي گفتي : نرو هرگز كه من بي تو فراموشم؟

 به يادت هست مي گفتي : كه هر لحظه ، شبها ، صدايت هست در گوشم ؟

 كنون آن روزها رفته

، تو هم رفتي ،

 اينك من شدم تنها ،

 اسير دردها ،

 غمها تمام روزها ،

شبها ،

ماهها ...

 شكسته در گلو بغضم ،

 به يادت اشك مي ريزم

به یادت ای وجودو هستی من

به یادت میمیرم

به یادت ای امید من

اکنون دور از آشیان میمیرم

♥ آذينم عاشقـــتم ♥

 

||
نوشته شده توسط آیت ® در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 21:56
.:: قطرات اشک ::. 

مي‌خوام قطره اشکت باشم که از چشمات قدم به دنيا بذارم و روي گونه‌هات زندگي کنم و روي لبانت بميرم. نمي‌دوني اون وقتا که من با توهستم چه احساسي دارم مثل پرنده‌اي مي‌شم که توي آسمون آبي رهاش کردن. وقتي که با توهستم مثل موجهاي آبي دريا ميشم که آروم ميان‌ و به ساحل دريا مي‌خورن و برمي‌گردن و زير تابش خورشيد برق ميز‌نن؟ 

  

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 Only Azin

 

شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی را دوست داری ز چشمانش از شرم اشک شد جاری میان گریه هایش گفت اری .

 

 

 
  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خيلي سخته وقتي که بفهمي کسي که دوستش داشتي و براش مي مردي ...صبح تا شب به يادش بودي ...با گريه هاش گريه مي کردي ..با خنده هاش مي خنديدي ...فقط اداي ادماي عاشق رو برات در مي اورده ...خيلي سخته که بفهمي کس ديگري رو دوست داشته..واسه يکي ديگه مي مرده...دوستت دارم هاي واقعيش مال يکي ديگه بوده..خيلي سخته که بفهمي بازيچه بودي..........همين!!!

||
نوشته شده توسط آیت ® در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 2:51
.:: دلم گرفته ::. 
 فاصله از جهنم من ،تا بهشت تو 
  چقدر است؟ که هر چه میدوم
  نمیرسم به گرمای اغوشت
 دلم برای خستگی چشمانت تنگ شده
  جواب نگاه منتظرم را ،کی میدهی؟

♥آذیــنم عاشقتــم♥

 

تنهایم ...
تنها با یک چتر و یک جاده
و شبی بی سحر !!!
دیگر به هیچ نمی اندیشم !!!
حتی به آن شب برفی ...
راه درازی در پیش است ...

 

 

||
نوشته شده توسط آیت ® در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 2:17
بیچاره................... جاخالی رو اسم خودت بزار ببین چه بلای سرت میاد 

بیچاره ............

در غلظت شب که گم شد

هر کجا نوری دید

سراسیمه تشنه ی خورشید دوید

ولی چون رسید خنجری اخته تشنه به جانش دید

بیچاره ............

از سر دولت عشق و دوستی

به مرگ راضی شد

اما از بخت بد مرگ را هم سراب دید

بیچاره ................

صدای اذان را شنید

به خیالش این صدای خداست

ولی تا به صدا رسید

چهره ی شیطان را در مقابل دید

بیچاره ................

صدای جنگ جنگ می شنید

گفت این جشن است سرور

ولی تا چشم گشود

به دست پایش زنجیر دید 

بیچاره...........    

بعد مرگش هم در دوزخ

جز آتش و عذاب چیزی ندید

بیچاره .................

♥آذین جون دوستت دارم♥

||
نوشته شده توسط آیت ® در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 23:0
.:: وای باران ::. 

وای باران ، باران ...

شیشه ی پنجره را باران شست ...

از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست ؟ ؟ ؟

آسمان سربی رنگ ... من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ ...

می پرد مرغ نگاهم تا دور ...

وای باران ، باران

پر مرغان نگاهم را شست ...

 

♥ آذین جون دوستت دارم ♥

||
نوشته شده توسط آیت ® در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 15:32
.:: شروع مجدد ::. 

با عرض سلام خدمت همه دوستای عزیزم امیدوارم که حال همتون خوب باشه ؛ همون طوری که میدونید وبلاگ خـــــدای عــــشق مدتی بود که بسته بود و متاٌسفانه تمامی مطالب قبلی پاک شده  اما این بار خیلی قوی تر و با انرژی بیشتری در خدمت شما هستم ، لطفآ با نظرات خودتون توی بهتر شدن کار وبلاگ منو یاری کنید فدای همتون  در پناه خالق نیلوفری و آسمون آبی باشید.

||
نوشته شده توسط آیت ® در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 12:20