تبليغاتX
عشق عاشق معشوق :: لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم....
عشق عاشق معشوق
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز میلرزد دلم دستم....
مثل همیشه 

زنده بودنم را جشن میگیرم 

با لمس انگشتان سرنوشت 

و بوسه های شیرین باد 

 

پوست می اندازم 

...

بزرگ شده ام  

...

آن روزها گذشت 

و من دیگر نمی خواهم از بهاری حرف بزنم که ابتدای ویرانی و درد بود 

و آغوشی که همیشه برای خستگی هایم تنگ بود 

 

آن روزها گذشت 

و عشق 

مثل یک ظرف استفراغ 

از کنار لثه های شهوانی منتظر ،  به پیشگاه خلسهء اتمام می رود 

 

دردهایم را عاشقانه در آغوش میکشم 

پیشانی سرد شکست هایم را آرام میبوسم 

پاهايم را بر سنگفرش خيابان ميكشم

 
ديگر نميشود 

نمی شود زير این آسمان تار 

دستهایم را در جيب هایت فرو بری 
 

و برایم آواز بخوانی

....

....

میخواهم رویای سیب ها را بخوابم

و دور شوم از هیاهوی این گورستان 

 


فوووووو

وووو 

ت 

.

شمعها را فوت میکنم 

.

.

نه سایه ها ماندنی ست

و نه شمع ها 

..

نووووووو 

ووو 

ش 

.

 

آخرین جرعه را مینوشم 

در سکوت تلخ ثانیه ها

خاطرات ترك خورده ات را چال ميكنم

بی زدن پلکی 

به یادهایت چشم دوخته ام 

 

به یاد تو 

که با سوزش مرگباری 

برای همیشه 

از شکاف سینه ام 

به یغما میرود

 

......

....

... 

می خندم 

تلخ تر از همیشه 

 

بخاطر حقیقت

که می بینم اش

بهتر از   همیشه !

 

...

..

.

خدایا چقــــــــــــــــــــــــــدر کلافم

||
نوشته شده توسط آیت ® در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 16:58
تنها خواهم رفت 

ايستگاههای متروک ...
لبريز آدمهای سنگی -
آدمهای شکسته ی ساکن -
بی حرکت - بی بو - دروغگو !
- قطار من -
هيچگاه برايشان سوت توقف را نخواهد کشيد
...

 

 

دور از همه ...!

||
نوشته شده توسط آیت ® در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 15:35
خداحافظ دلم انگاری گرفته... 
سلام به همه دوستای گلم و خواننده های محترم وبلاگ خدای عشق :

امروز میخواستم یه  خبر بهتون بدم شاید یه خبر بد برای دوست داران معشوق۷۷۷  امین عزیز تصمیم گرفته که دیگه وبلاگشو آپ نکنه ! جا داره همین جا  از داداش خوبم بابت تمامی زحماتش تشکر کنم امین جان هر جایی که هستی و به هر کاری که مشغولی از صمیم قلب آرزو میکنم  موفق باشی نازم اینو بدون که هیچ وقت هیچ کس وبلاگتو فراموش نمیکنه و چه بنویسی چه ننویسی وبلاگت صفحه اول گوگل هستش  آرزوی خوشبختی سر بلندی موفقیت پیروزی  و یه زندگی آروم و بی دغدغه همراه با معشوقت مری خانم رو برات دارم نازنینم .

  آسمونت آبی زندگیت سبز دلت پاک      

                                                   خداحافظ دلم انگاری گرفته...

بدرود www.lover777.blogfa.com

 

خداحافظ معشوق 777

||
نوشته شده توسط آیت ® در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 17:16
.:: مرا یاد داده اند ::. 

مرا یاد داده اند فقط بشنوم...
 می گوید با هیجان گوش می کنی...

شاید برای بار نخست راضی میشوم ، احساس را برایش بیان کنم ...
نبض احساسم را در واژه ها بر برگی سفید تحویلش می دم ...

ضربان نبضم را با چند ثانیه ای سکوت می خواند...
باز چشمانش را به چشمانم می دوزد ...

باز می گردد و فقط دور می شود... دور...

همچنان ایستاده ام منتظره پاسخی ...
و او فقط دور می شود... دور ... 
 
و من به یاد می اورم :    
                                                                    

که مرا یاد داده اند فقط بشنوم...
می گوید با هیجان گوش می کنی...
 

آه زندگــــــی

||
نوشته شده توسط آیت ® در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 21:37
.:: از طرف ناشناس::. 

سلام عزيزم
هرچند هنوز زوده ولي شايد ديگه منو نبینی  واسه همين الان برات نامه نوشتم

پشت کدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني
مردی اينجا مي خواست در تنهايي خويش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟
وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد....
هيچ کس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام
چقدر لبان و قلبم  ،  پر از ستاره و دوستت دارم بود.....
و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود ميباليدم....
اما..............
شايد که ديگر مهم نيست
که از تو گلايه کنم......
ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد
که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقي بي آلايش
چيزي جز سركوب غرور ، سنگسار احساس و منطقهاي بي دليل نبود؟؟؟.......
من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم
بي آنکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم.......
و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد
که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو
آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد؟؟

مهربانم آرزو ميکنم دلت هميشه بهاري باشه و آرزو ميکنم شقايق هاي وجودت هيچ وقت پرپر نشه و قصه ي غصه هات روزي به پايان برسه .

من به يادت هستم
هرکجايي هستي
فصل گرما يا سرما
آن چه بايد اين است:
دوستت دارم .
امضا : غريبه           

                             

فقط به خاطر تو نفس ميكشم آذينم

||
نوشته شده توسط آیت ® در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 21:53
.:: آنگاه كه ::. 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

 می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

عشق آمد و خيمه زد به صحراي دلم ... اي واي دلـــم

||
نوشته شده توسط آیت ® در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 10:41
.::تقديم به بي معرفت ترين آدم زمين" رضـــــا "::. 
تو اگر میدانستی

                   که چه طعمی دارد

                               خنجر از دست عزیزان خوردن

 از من خسته نمی پرسیدی

                                     که چرا تنهایی

 

اما نميدونستي ...

 

 

 

 

خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا
 
  از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا اند 
 
 خسته ام  از دوری  , از درد انتظار از این بیماری نا علاج
 
خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... خسته ام 
 
آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش
 
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام 
 
 پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت
 
در میان دل مردم  نیست همش نیرنگ پیداست
 
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
 
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست
 
سفره ی دل مردم همش دروغ است
 
به ظاهر پاک و صادقانه
||
نوشته شده توسط آیت ® در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 16:59
میدونی ؟ 
 

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني

خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..

تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..

مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..

مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..

مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..

از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 

ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد

||
نوشته شده توسط آیت ® در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 21:36
.:: همه را دوست میدارم ::. 

هم او را که ما را میبیند و انگار که نمیبیند

هم او را که تنها به نامی از او دلخوش کرده ایم

هم او را که خداحافظ ما را می شنود و نمی شنودو بالا میرود

هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا

حتی هم او را!

گرچه می دانستیم که او با خود خود هم نیست

چه برسد با من من.

او را هم از صمیم دل دوست دارم

چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دل نامراد

با او همه به سر شد

همه را دوست می دارم.

 

♥ميپرستمت آذين♥

||
نوشته شده توسط آیت ® در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 22:54
.:: خیلی کوچولوتري ::.  

نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
-
سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد

-
سلام
,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید

-
خوبی ؟

سرشو بالا و پایین کرد
-
اوهوممم

-
تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
-
نههه ... اوناشن .. دوستام
...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن

خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
-
پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب

بازی
.
سرشو به چپ و راست تکون داد

-
نه , من ازونا بزرگترم

ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت
:
-
شما نمی رین بازی ؟

اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
-
من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد

-
نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین
,
خیلی
...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم

-
دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد
,
-
ناراحتتون کردم ؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
-
نه ... اصلا , صداشون کن

از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت
:
-
بچه ها .. بیان

بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و

از روی تاب پریدن پایین

-
راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
-
من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن

آهو
...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن

-
سلام .. سلام

جوابشونو دادم
:
-
سلام

پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید
:
-
این آقا دوستته آهو جون ؟

آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
-
این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده
, ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد
)
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود

آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
-
باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین
...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم
:
-
و تو ..؟

آهو لبخند زد ,
-
من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد
.
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن
!
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟

-
ما باید بریم .
به خودم اومدم
,
-
کجا ؟

مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
-
اون جا

آهو خندید و گفت
:
-
ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن

-
اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم
:
-
خدا ..خدا چه شکلیه ؟

و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد

بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم

***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
-
تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر

♥ واسه آذين كوچولوم ♥

||
نوشته شده توسط آیت ® در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 18:28