هوا دیگه تاریک شده بود همه رفته بودن و فقط پدر پیشم بود ازش خواستم تنهام بزاره و بره اون هم بعد از کلی اسرار قبول کرد , حالا دیگه کاملا تنها شده بودم یه نگاه به مج دست چپم انداختم و به آرومی لب رو گاز گرفتم سردی اشکام که روی گونه هام میلرزیدن و می افتادن باعث میشد دلم بریزه , نمیتونستم به هیچ چیز فکر کنم یه ترسی تو وجودم بود که باعث شده بود قلبم به قدری تند تند بزنه که احساس میکردم هر لحظه ممکنه از سینم کنده بشه و بیافته زمین ترسم از این نبود که باید بمیرم ترسم از ندیدن چشمای سیاهش بود از اینکه دیگه نمیتونستم سرم رو روی شونه های کسی که دوستش دارم بزارم و با گریه بهش بگم دوستت دارم اما دیگه طاقت نفس کشیدن نداشتم هق هق گریه هام که با نفس هام درگیر شده بودن فریاد می زدن بــزن بـــزن دیگه هیچ رمقی نداشتم هیچ دعای عاشقانه ای نداشتم هیچ وقت باور نمی کردم دنیا اینقدر نامرد باشه بی اختیار دستم رو مشت کردم و گذاشتم روی پاهام اشکایی که از چشمام میریختن دستمو کاملآ خیس کرده بود چشمام رو بستم دندون هامو به هم فشار دادم که هیچ فریادی نزنم با یه نقس عمیق با یه حرکت سریع حالا دیگه سردی اشکایی که روی مچ دستم می ریختن رو احساس نمی کردم آخه دستم داغ داغ شده بود تنم سرد سرد شده بود مثل همیشه نوک انگشتام یخ بسته بودن الان فقط تو رو میخوام تو رو که با دستات مچ دستمو بگیری وبه لبای خشک شدم با لبات جون بدی اما نگاه منتظرم بی فایده است و عمرم رو به پایان ؛ ثانیه های آخر نیز بگذرند .

|
